صف فروش خیرهکننده و اتمام چنددقیقهای خودروی لکسوس LX 600 با برچسب قیمتی ۱۱۰ میلیارد تومان، بار دیگر ما را در اندیشه ای عمیق فرو می برد.
این اتفاق در واقع امتداد منطقیِ روندی است که پیشتر در «حراج تهران» دیده بودیم.
درست است که از منظر اقتصادی در اقتصادهای تورمی، کالاها از نقش مصرفی خود خارج شده و به «حفظ سرمایه» تبدیل میشوند ولی از منظر جامعهشناسی اقتصادی در لایههای بالای ثروت، این «کمیابی» است که خود به ارزش تبدیل شده است و منطق سرمایه داری، در تضاد با «عدالت جمعی» قرار میگیرد.
در چنین شرایطی یکی از بدترین پیامدها این است که تحصیلات و تخصص ارزش خود را از دست میدهند و ثروت عریان و نمایش آن به تنها ابزارِ تعیین جایگاه اجتماعی تبدیل میشود.
فروش سریع لکسوس های ۱۱۰ میلیاردی نشاندهنده تولد طبقهای است که دیگر نیازی به پنهان کردن ثروت خود نمیبیند. برای این طبقه، لکسوس ۱۱۰ میلیاردی یک وسیله نقلیه نیست، نمایش بودن است. تابلویی که تفاوت آنها و باقی افراد جامعه را نشان می دهد. این همان منطقی است که در حراج تهران، قیمتها را به اعدادی میرساند که با هیچ منطقِ هنریِ متعارفی همخوانی ندارد، اما «متفاوت بودن» است که خریدار را به این رقم راضی می کند.
خطرناکترین جنبه این پدیده اما از منظر جامعهشناختی، «جزیرهای شدن» جامعه است. وقتی بخشی از جامعه برای خرید یک خودروی ۱۱۰ میلیاردی صف می کشد در حالی که بخش بزرگتری در حسرت امکان خرید یک خودروی معمولی داخلی است و تلقی اش از صف ایستادن برای گرفتن سبد کالا است احساس « محرومیت/ تبعیض» در بدنه جامعه به اوج میرسد و به صورت طبیعی تحرک سالم اجتماعی رنگ میبازد.
جوان طبقه متوسط با مشاهده این ارقام، با چه میزان از تحصیلات و تلاش صادقانه، می تواند حتی به چرخهای این خودرو دست پیدا کند؟
آن وقت است که راههای میانبر، رانتجویی و شانسگرایی به درجامعه جایگزین فرهنگ کار و تولید میشود. رضایت از زندگی کاهش می یابد و وحدت و انسجام اجتماعی در معرض خطر جدی قرار می گیرد.
آیا برنامه ریزان کشور به این پدیده ها و این هشدارها توجهی دارند؟